رمان : یکــــــ تـــار مــــــــوی تــــــــــو

قسمت یازدهم

-نازنین

از جا می پرم و به مادر که روی صندلی رو به روی ام نشسته است خیره میشوم ...

-ترسیدم مامان

مادر گوشه چشمانش را ریز میکند

-والا هرچی آروم صدات کردم چیزی نگفتی ... مجبور شدم داد بزنم

ابروهایم را بالا میدهم و مشغول لقمه گرفتن میشوم ...

-فکرت کجا بود ؟!...

هول می کنم ...

-ها ن ؟!... هی ... هیچ جا

بی حرف نگاهم میکند ، میخواهم بحث را عوض کنم !.... می گویم :

-کی بود مامان ؟!

مادرم نیشخندی میزند و فنجان چای را به دهانش نزدیک می کند ...

-خانم بارانی ...

خوب میشناسمش ... دبیر عربی دبیرستانم بوده و البته همکار و دوست صمیمی مادر !... یکی از یکی خشک تر و جدی تر ... بچه های مدرسه به هر دو عزیز عنایت خاصی داشتند !... و من  بارها و بارها خدا را شکر میکردم که کسی نمیدانست دبیر جدی و مستبد ریاضیات مادر من است! .... اگر بگویم پنجاه درصد خشکی و رنگ مرده گی زندگی مان ، اثرات تعلیمات فمنیستی این سر کار خانم است غلو نکرده ام !... اوست که زیر گوش مادرم میخواند که زن مگر کلفت است که باید تمام وقتش در آشپزخانه سپری شود و یا اینکه کل روز به اهل خانه سرویس دهد !... هر کس خانه مرتب و غذای گرم میخواهد باید کلفت بگیرد و نه زن ... آنقدر از این مزخرفات در گوش مادرم خواند و میخواند که روح از زندگی مان پر کشید و به جای عشق و گذشت و مهربانی ، یک سری قوانین مزخرف و سردی و کدورت جایش را گرفت !... مادر از جایش بلند میشود و غرغر کنان می گوید :

-چای سرد شد از بس که این خانم بارانی حرف زد!...

می خندم و دوباره مشغول خوردن صبحانه میشوم ... باید راهی برای صحبت پیدا کنم و دل به دریا زده ام را راهی این معرکه کنم و همه چیز را بگویم و خلاص !...

-امروز خیلی مشکوک میزنی ؟!...

آب دهانم را به سختی قورت میدهم و لبخند میزنم

-ندیده بودم با بارانی انقدر حرف بزنی !...

اخم میکند و جدی می گوید :

-خانم بارانی ...

بی حوصله می گویم

-حالا همون ...

مادرم صدایش را صاف میکند و کف دست راستش را تکیه گاه چانه اش ... جدی میگوید :

-میخوام یه چیزی بهت بگم ... فقط اول خوب گوش کن .... فکر کن .... بعد نظرتو بگو ...

سرم را تکان میدهم و کنجکاو نگاهش میکنم ...

-خانم بارانی که شناخته شده ست واست ... هم خودش ... هم خانواده ش... با اخلاقیات و رفتار همدیگه هم که تقریبا آشنایی داری .... یک خانم خوب و متین و با وقار ...

نا خود آگاه لبخند کجی میزنم ... از خودش و درس تعلیمی اش متنفر بودم ... در ضمن کدام وقار ؟!... استبداد و خودبینی که نامش وقار نیست !...

مادر جدی ادامه می دهد :

-اینکه آدم از یه درسی بدش میاد ...دلیل نمیشه از دبیرشم بدش بیاد ...

فوری میگویم :

-خب شاید اول از دبیرش بدش میومده بعد از درسش !...

مادر چشم غره میرود ...

-بهروز رو که میشناسی ... درسش تموم شده و تازه بر گشته ایران  ... میخواد بیاد خواستگاریت ...

قهقهه  میزنم و دیوانه وار می خندم!... مادرم با تعجب نگاهم میکند ... از قضا بهروزش را هم خوب میشناسم .... آن وقت ها که تازه یک جوجه مهندس بود کلی خودش را میگرفت و منم منم می کرد ... وای به حال الان و ...

 

***********کپی با ذکر نام نویسنده و منبع مانعی ندارد ...


منبع این نوشته : منبع
مادر ,خانم ,بارانی ,مادرم ,میکند ,وقار ,خانم بارانی ,نگاهم میکند